در سرماي زمستان به دنبال آغوشي گرم ، حضوري باز مي گردم . در سوسوي دلم آواي فراموشي موج مي زند و من تنها در مسير پر تلاطم جاده همچون مار زخم خورده به خودم مي پيچم تا شايد فرجي شودو من در آرامش محض در سكوت بي پايان غم هايم به پايكوبي بپردازم . در انتهاي جاده ي قلبم ، تنهايي موج مي زند و من ترسوتر از آنم كه حتي به كلمه ايي قناعت كنم و اين دوست هميشگي را از انزوا دراورم . اي موج هاي خروشان ، آرام شويد ... از جنبش و تلاطم چه سودي داريد؟ جز اضطراب و غوغا هديه اي به ساحل نشينان غمزده نمي دهيد . خاموش باشيد... خاموش ... تا شايد سپيده دم ، پشت آن ديوار سنگي ، گلي آغاز به روئيدن كند... شايد در انتهاي جاده ايي ، كوچه هاي اميد جاي بن بست هاي كوچه ها را پر كند و شايد آب باران ، رنگ دلگيري را بشورد و شبنم هاي عاشق ، با نوازش هاي پاك زيبايشان ،چشمه اي را جوشان كنند ...
در سپيده دم احساس رويت به آفتاب بود ، تو تنديس عشق و پاكي در پيشگاه سخاوت ،مهربان تر از هميشه بودي و هستي و خواهي بود...تا ابد !
اي روشنگر افق ها ،چهره بي افقم را روشنايي ده
هراز گاهي كه بر صفحه ي احساس قدم ميگزارم ،جز نام زيبايت ،نامي ديگر آرامش جانم نيست ...
اي چشمه ي جوشان هستي ام ،در بيابان غفلت و نااميدي ،جاري گر اقيانوس عشق ،اميد ،آرزو ،مستي ... باش تا از جانت ، جاني دوباره بگيرم و در سراسر سينه ام نور تو را تا به افلاك به دوش كشم
اي زيباترين زيبارويان ، هستي ات ديوانه وار چشم هايش را به افلاك ميسپارد تا تو را هر ثانيه از گذر عمرش ببيند و عاشقتر شود...
به یاد آرزوهایی كه میروند ... سكوتی میكنم سنگین تر از فریاد ...
خدایا ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است تو اگرمدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ... ؟ اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست نفرین و آفرینها بی ثمر است . اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول وکینه بر سرم بارد ، تو مهربان و جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی، تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی ... خدایا تو را تمام نعماتت را شکر میگویم
وشکر این که اگر چه برایم خودی نمانده است، اما هنوز تنهایی را دارم و او را به هیچ کس و هیچ چیزی نخواهم فروخت. همه چیز را از من بگیر اما او را که تمام بودن من است از من مگیر تا این که با او باشم و با او فریاد زنم و با او بنالم و با صدای او بیارامم و با نوازشهای او پاک شوم ای مهربان ... من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ...
و نه آلوده به افکار پلید ... من خودم هستم و یک حس غریب ...
که به صد عشق و هوس می ارزد ... من به دنبال نگاهی هستم که مرا ...كه مرا از پس دیوانگی ام می فهمد ...
در جاده بيقراري هايم در پي نغمه هاي بي امان قلب ،دوان دوان و سرگردان به دنبال نام زيبايت به چهره افلاك چشم ميدوزم تا شايد ترحمي كني و شايد دست بر گونه هايم گذاري تا باران ديده ام را پاك كني...
شباهنگام كنار درخت تنهايي مينشينم تا نوازشگر احساسم باشي ،بوسه هاي بي امانت آرامش قلبم شود ...تا سحرگاه ،كه با عطر مستت ديده باز كنم و تماشاگر زيباييهايت شوم ...
یادمان باشد و بماند که چون بید بر سر ایمان خویش نلرزیم و همیشه خدای مهربان و آفریدگار عشق را تکیه گاه مستحکم خویش بدانیم . با ایمان می توان به اوج رسید عشق را فهمید عاشق شد و در نهایت به معشوق رسید . عزيزم همراه من بیا همراه من عاشقانه قدم بردار به من از آن بگو که توان گفتنش را به دیگری نداری با من گریه کن آنگاه که در اوج پریشانی هستی تمام زیبایی های زندگی را با من شریک باش بری رسیدن به آرزوهامان یاریم کن با آهنگ عشقمان با من برقص بیا تا ابد در هر قدم از این سفر عاشقانه یکدیگر را در آغوش بگیریم و در نهایت به من قول بده که از عشقت برایم قفسی نسازی و برایم بال پرواز باشی ...ای ستاره ی مهربانی هر شب تا صبح تو را ستایش می کنم تا یادت نرود که همیشه با چشم های حسرت زده ام به تو نگاه می کنم همیشه و هر لحظه...وقتی شب به پایان می رسد گریه کنان گوی مهربانی را بر پیکره ی آسمان به امانت می گذارم تا شبی دیگر به بالینت بیایم ... هرگز از پیشم نرو ای عشق همیشه جاودانم ...
شاید روزگار به من آموخت که در تنهایی های قلبم فقط یار تنهایی باشم و بس . پس گفتم : صحبت ازحرف دلم بر صفحه ی این وبلاگ تسکین دهنده دردم نیست . من می روم ، می روم ، با کوله باری از غم ، با دردی دیرینه بر فراز جاده ، همراه غروب ، غروبی که تمام دلتنگی هایم را به او میسپارم و خود نیز می گذرم ... .